|
سلام این وبلاگ هیچ ربطی به زرشک ندارد چون من تکه کلامم زرشک است و تو مدرسه هم به عنوان مرد زرشکی منو می شناسن اسم این وبلاگ را هم گذاشتم حضرت زرشک حالا باهم بگید زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک زرشک
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 جستجو
پیوندها
|
حضرت زرشک
پرنده مردنی است , پرواز را به خاطر بسپار
ورود ممنوع
قیافه ی بعضی ها رو دیدید انگار روی صورتشون یکی تابلو هست که نوشته ورود برای عموم آزاد .این جور افراد با نگاهشون شما رو به حریم شخصی شون و به دلشون دعوت می کنند. ولی بعضی ها رو انگار تابلوئی روی صورتشون هست که نوشته ورود ممنوع این افراد نه تنها اجازه ی ورود نمی دن بلکه یک کتک مفصل هم ازشون میخورید که چرا مزاحم اونا شدید. بازم افرادی وجود دارند که روی صورتشون تابلوئه ورود فقط با داشتن مجوز نوشته و تا مجوزتو نبینن اجازه ی ورود نداری و اون فقط با افرادی که می شناسن رابطه بر قرار می کنند . بعضی ها روی صورتشون تابلوئه محوطه ی نظامی نوشته شده است تا همه چیزتو نفهمن اجازه ی ورود نمی دن که بیش تر اینگونه افراد طرف رو سوال پیچ می کنن که ببینن به درد ازدواج می خوره یا نه اگه سنش کم تر بود یا با روحیاتش تطابق نداشت اجازه ی ورود رو لغو می کنن و می اندازنش تو بازداشتگاه به خاطره وروده غیر مجاز و بیا حالا درستش کن و اگر هم پسندیدند با دوربین و تفنگ مراقب حرکات شما هستن که دست از پا خطا نکنی. حالا نگاه شما به کدام یک از نگاه های بالا شباهت داره؟ |+| نوشته شده توسط محمدعلی در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 0:37
من جرأت ندارم
من جرأت ندارم سلام کنم چون از خداحافظی کردن می ترسم. من جرأت ندارم عاشق بشم چون از جدائی می ترسم. من جرأت ندارم شوخی کنم چون از مسخره شدن می ترسم. من جرأت ندارم مبارزه کنم چون از شکست می ترسم. من جرأت ندارم پرواز کنم چون از سقوط می ترسم. من جرأت ندارم برم توی جمع چون از تنهائی بعد از اون می ترسم. من جرأت ندارم به بچه نگاه کنم چون از خودم می ترسم. من جرأت ندارم به روزگار لبخند بزنم چون از اخم اون می ترسم. من جرأت ندارم به خدا نزدیک بشم چون از گناهانم می ترسم. من جرأت ندارم با تو حرف بزنم چون از گریه هات می ترسم. من جرأت ندارم به تو نگاه کنم چون از غریبه ها می ترسم. من جرأت ندارم به کسی تکیه بدم چون از این که پشتمو خالی ببینم می ترسم. من جرأت ندارم توبه کنم چون از گناهی که توبه مو بشکنه می ترسم. من جرأت ندارم بهت ابراز علاقه کنم چون از این که
بگی از شوخی خوشم نمیاد می ترسم.
اینم به خاطر اینکه فکر نکنید آدم تلخ فکری هستم من جرأت ندارم بهت سال نو تبریک بگم چون از
عیدی دادن می ترسم.(با این حال عیدتان مبارک) من جرأت ندارم برات کادو بخرم چون از اینکه بگی
اینو داشتم می ترسم.(بهترین بهونه برای نخریدن) من جرأت ندارم کسی رو بوس کنم چون از اینکه در
سه ثانیه صورتم پره از این چیز رنگیا هست که به
لباشون می زنن می ترسم. من جرأت ندارم بیرون که میریم ،دست تو جیبم
بکنم چون از این که تو ناراحت بشی می ترسم. من جرأت ندارم وبلاگمو زود به زود به روز کنم چون
از چرت و پرت نوشتم می ترسم. من جرأت ندارم زود بیایم براتون نظر بدم چون از
کارت اینترنت خریدن می ترسم. راستی شما جرأت چه کاری رو ندارید؟
|+| نوشته شده توسط محمدعلی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 0:18
نماد زشتی
چند روز پیش تو تلویزیون داشتن یک مراسم سنتی قشنگی رو انجام میدادن و اون مراسم این بود که پایان هر سال یک عروسک بزرگ و زشت درست می کردن و اونو آتش می زدن ، چون براشون نماد زشتی بود یعنی این که هر چه بدی بود را با سوزاندن این عروسک غول پیکر از بین می برند و وقتی اون عروسک کامل سوخت به سراغ کسائی که به اونا بدی ،کردند می روند و اونا هم چیزی به روی خودشان نمی آورند چون که بدی ها از بین رفته . منم فکر کردم چه خوبه عروسکائی مثل این عروسک ها درست کنیم،عروسکی که با هر کار بد ما شکلی گرفته و به وجودش آوردیم و با هر کاره بدی که انجام دادیم شاید به یکی دروغ گفتیم و زبان این عروسک رو درست کردیم و هر بار با تکرار این کار زبون عروسک بزرگتر می شه و................................. . بعد آخر سال اونو از وجودمون درش بیاریم و با دقت نگاش کنیم و ببینیم که چیزی رو خلق کردیم و بعد با مشعله ی جبران اونو به آتیش بکشیم می دونید چرا گفتم مشعل جبران چون ما می تونیم با یک معذرت خواهی کوچک بدی هایی که ممکنه مثل یک کوه باشه رو نابود کرد و از اون چیزی به جزء خاکستر باقی نمونده که اون خاکستر هم با نسیمی که می یاد و شروع دوستی و رابطه ی جدیده به هوا میره و گم میشه ولی حواسمون باشه اون عروسکو زیادی محکم نسازیم که به راحتی نشه اونو سوزوندش چون که بعضی از بدی ها رو با یک معذرت خواهی نمی شه سوزوند. |+| نوشته شده توسط محمدعلی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 23:11
عید که می یاد هم ناراحتم و هم خوشحال
ناراحتم چون عید قبلی کسانی کنارم بودن که امسال در کنارم نیستن خوشحالم چون عید قبلی کسانی کنارم نبودن ولی امسال در کنار من هستن ناراحتم چون که یکسال از عمر من گذشت و قدرشو ندونستم خوشحالم چون یکسال از عمر من گذشت و به تجربیاتم اضافه شد ناراحتم چون دوستان خوبی که داشتم رو از دست دادم خوشحالم چون که سال قبل که گذشت دوستان خوبی پیدا کردم ناراحتم چون سال قبل برای دوستام و فامیلم آدمی خوبی نبودم خوشحالم چون سال قبل تونستم برای دوستان و فامیلم آدمی مفیدی باشم ناراحتم چون که سال قبل یکی منو ترک کرد و رفت خوشحالم یکی که من منتظرش بودم از سفر اومد ناراحتم چون ساله قبل بنده ی خوبی برای خدا نبودم خوشحالم که با این که ساله قبل بنده ی خوبی نبودم خدائی دارم که منو می بخشه ناراحتم چون تو رو ناراحت کردم خوشحالم چون گفتی گذشته ها گذشته ناراحتم چون دلم خیلی برات تنگ میشه خوشحالم که یه روز این دلتنگی تموم میشه و تو میای ناراحتم چون ساله قبل دل کسی رو شکوندم خوشحالم که تونستم دل کسی رو به دست بیارم ناراحتم چون که تو رو از دست دادم خوشحالم چون که یکروز منم به پیشت میام ناراحتم چون که خدا رو فراموش کرده بودم خوشحالم چون که بعد از اون اتفاق به وجود او پی بردم ناراحتم چون رفیقی و کسی برای دیدن ندارم که در عید به دیدنش برم خوشحالم چون برای عید دیدنی به دیدنه دوستائی که دوستم دارن میرم ناراحتم چون با کارام خنده رو از لبای خیلی ها برداشتم خوشحالم چون تونستم خنده رو حتی برای یک لحظه روی لبای یک بچه بیارم ناراحتم چون با کارائی که انجام دادم دل خدا رو شکوندم و خودمو لایق مرگ دونستم خوشحالم چون که فهمیدم خدائی دارم که اشتباهاتمو بدون منت می بخشه ناراحتم..................... خوشحالم................... این ها دلیلای ناراحتی و خوشحال خیلی ها از عیده شما ها دلیلی برای خوشحالی و ناراحتی از عید دارید یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط محمدعلی در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 2:33
گاهی وقتا وقتی منو و دل تنها میشیم
گاهی وقتا یه طوری برات گریه می کنم که اشکام روی کلیدهای پیانو برام آهنگ بی تو بودن رو می زنه. گاهی وقتا اون قدر دلتنگ تو می شم که دلتنگی هم، دلش برام دلتنگ میشه. گاهی وقتا اون قدر چشم براهت می مونم ،که راه هم یاد گرفته چشم براهت بمونه. گاهی وقتا اون قدر تشنه ی نگات میشم که دلم رو به نگاههای بعضی ها خوش می کنم . گاهی وقتا به جاده نگاه می کنم و فکر می کنم که فاصله ی من و تو چقدره؟ ؟ ؟ ؟ ؟ . گاهی وقتا به آینه نگاه می کنم و فکر می کنم چرا این همه وقت گذشته و نتونستم ببینمت. گاهی وقتا می خوام برات چیزی برات بنویسم ولی از بس از تو نوشتم قلمم جوهری نداره. گاهی وقتا وقتی برام مشکلی به وجود میاد قلبم تند تند میزنه، نمی دونم به خاطره مشکلی که دارم یا به خاطر اینه که حضورت رو در کنارم حس می کنم که اومدی تا مشکلم رو حل کنی. |+| نوشته شده توسط محمدعلی در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 23:10
تو دو رو هستی /من دو رو هستم /ما دو رو هستیم
آره دو رو،حالا چه از نوع خوبش یا چه از نوع بدش آره آره با تو هستم که تو خونه تون دست به سیاه و سفید نمی زنی تا مبادا النگوهات بشکنه ولی تا جائی می ری یا جائی مهمونی سره این که ظرف ها رو بشوری با همه دعوا و تعارف تیکه پاره می کنی . آره با تو هستم که بابات رو که می بینی زورت میاد بهش سلام کنی ولی تا یه دختری رو که می شناسی می بینی تا احوال جد و آبادشو نپرسی ولش نمی کنی . آره با تو هستم که هزار تا مشکل داری ولی جلوی بقیه اینقدر خودتو شاد نشون میدی که همه بهت میگن خیلی بی خیالی. آره با تو هستم که وقتی عشقتو می بینی،عشقش وجودتو رو پر می کنه ولی موقع حرف زدن این قدر باهاش سرد صحبت می کنی انگار با دشمنت داری صحبت می کنی چرا، به این خاطر که جذاب نشون بدی. آره با تو هستم که از حرفهای مادر شوهرت و خواهر شوهرت نشستی گوشه ی خونه،داری گریه می کنی ولی به خاطر شوهرت می ری یه غذای خوب درست می کنی و وقتی که شوهرت می پرسه چی شده چشمات قرمزه می گی هیچی پیاز پاک کردم. آره با تو هستم که از کتک دیشبی که از زنت خوردی هنوز بدنت درد می کنه ولی وقتی همکارت می پرسه چی شده می گی هیچی دیشب رفتم باشگاه بدنم کوفته شده. آره با تو هستم که................... و آره های دیگر |+| نوشته شده توسط محمدعلی در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 2:52
بهم گفتن..........ولی بهم نگفتن ...........
شب بود هوا هم تاریک، تاریک من بودم و هزار فکر و خیال و هزاران سوال بی جواب ....... از بچه گی بهم گفتن چشم به انتظارت بمونم بهم می گفتن اگه اون بیاد بدی ها همه می ره و جاش خوبی می یاد ولی بهم نگفتن ممکنه یه روز اون بدی خودم باشم ،بهم گفتن وقتی اون بیاد آدم خوبا یارش می شن ولی بهم نگفتن ممکنه من یه روز دشمنش بشم،بهم گفتن اگه اون بیاد دلای شکسته رو شاد می کنه ولی نگفتن ممکنه من یه روز دل بشکونم،بهم گفتن اگه اون یه روز بیاد صلح و صفا رو با خودش می یاره ولی نگفتن ممکنه یه روز من عامل جنگ باشم ،بهم گفتن اگه یه روز بیاد مردم تمام درد دلاشونو به اون می گن ولی بهم نگفتن ممکنه یه روز این قدر بد بشم که خجالت بکشم برم پیشش تا باهاش درد دل کنم،بهم گفتن اگه یه روز بیاد خدا نعمتتش رو روی زمین زیاد می کنه ولی بهم نگفتن ممکنه یه روز من کفران نعمت بکنم . |+| نوشته شده توسط محمدعلی در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 3:40
|